پ. ن: داشتم صفحه قیس قوک یه دوست ک بعد از چندین ماه امشب درخواست دوستی مجازی داد رو میخوندم ( به رسم همیشه که فقط درخواست ها را اگر متمایل باشم تایید میکنم و و قتی تایید کردم حدود چند دقیقه ای را به خوندن پستهاش میگذرونم). و دیدم چقدر زمان زیادی از شعر خوندن من گذشته و خیلی وقت میشه شعر نخوندم و همین حس زیبایی داد به من. و اینکه چقدر این حس خوب بود که اگر کسی رو داشته باشی که با زبان خودت باهاش صحبت کنی و وقتهای عاشقانه براش شعر فارسی عاشقانه بخونی و یا وقتهای دلتنگی یا غم....
پ. ن 2: بعد یهو این اومدبه ذهنم یا به دلم در واقع که :دلم شعری میخواهد که هیچ شاعری نسروده باشد...
ومن شاعری را می شناسم که با زبان مشترکی مرا دوست میدارد و شاید روزها و شبها با زبان غیر مشترکی برای من شعر میخواند و گاهی باز زبان مشترکی موهای مرا ... دستان مرا و حتی بوی عطر زنانه ی مرا می سراید و من شاعری دارم که شعرهایی می سراید که با تمام شعرها تفاوت دارد و این نه گناه من است و نه گناه او و نه حتی گناه زبان مشترک که من او را بیشتر از اینکه درک کنم و دوست بدارم ...از دوست داشتنم دور میکنم.
برچسب: شعر,
نویسنده: کیانوش کاظمیان